طبقات در تئوري ماركس
- ثبت
- به تاریخ "10 مرداد 1387"
هدف ما در اينجا نشان دادن آن است كه ماركس براي يك تحليل طبقاتي از شكل بنديهاي اجتماعي شالوده اي بسيار پيچيده تر از آنچه تاكنون مطرح شده است بنيان نهاد. ما خواهيم ديد كه اين تحليل نه تنها با رويكرد دوطبقه اي كه مدتها بر سنت ماركسيستي حاكم بوده مطابقت ندارد بلكه با نقاديهاي اخير پولانزاس ، رايت و ديگران از اين رويكرد نيز متفاوت است. بنيادي ترين مفاهيم فلسفي ماركس و تحليل او از ارزش وارد صحنه مي شوند تا بين آنچه كه او اصطلاحاً طبقات اصلي (انجام دهندگان و تصاحب كنندگان كار افزوده) مي ناميد و آنچه كه ما تحت عنوان طبقات فرعي (دريافت كنندگان سهم توزيع شده از كار افزوده تصاحب شده) مي شناسيم تمايز ايجاد گردد. اين تحليل طبقاتي تمايز قائل شونده به نوبه خود تعديلات خاصي را در تحليل ماركس از ارزش ايجاب مي كند. در عين حال راه حلي براي مباحثات پيرامون كار مولد / غيرمولد و تعريف “طبقه كارگر” پيشنهاد مي نمايد. بالاخره نشان مي دهيم كه چگونه چنين تحليل طبقاتي از هر وضعيت اجتماعي عيني مستلزم تعيين دقيق طبقات اصلي و فرعي درگير ، و تناقضات ، اتحادها و مبارزات درون و مابين آنهاست. ما به اختصار چند موضوع (از جمله دولت، خانواده ، و انباشت سرمايه) را تحليل مي كارگر” پيشنهاد مي نمايد. بالاخره نشان مي دهيم كه چگونه يك چنين تحليل طبقاتي از هر كنيم تا نشان دهيم كه فرمولبندي ما از مفاهيم ماركسي طبقه در توصيف اين موارد تا چه حد توانايي دارد.ادامه متن

